ميرزا حسين النوري الطبرسي
291
النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى )
و روايت كردهاند كه حكيمه بنت ابى جعفر محمّد جواد رضى اللّه عنه كه عمّهء ابو محمّد حسن عسكرى رضى اللّه عنه باشد ، دوست مىداشت و دعا مىكرد و تضرّع مىنمود كه او را پسرى به وجود ببيند و ابو محمّد حسن عسكرى رضى اللّه عنه را جاريهاى برگزيده بود كه نرجس مىگفتند . چون شب نصف شعبان ، سنهء دويست و پنجاه و پنج شد ، حكيمه نزد ابو محمّد حسن عسكرى آمد ، او را دعا كرد . حسن عسكرى التماس نمود : « يا عمّه ! يك امشب نزد ما باش كه كارى در پيش است . » حكيمه به التماس حسن عسكرى عليه السّلام شب در خانهء ايشان بايستاد . چون وقت فجر رسيد ، نرجس به درد زاييدن مضطرب شد . حكيمه نزد نرجس آمد . مولودى ديد ختنه كرده ، به وجود آمده و فارغ از ختنه و كار شست و شو كه مولود را كنند . نزد حسن عسكرى عليه السّلام آورد ، بگرفت و دست بر پشتش و چشمانش فرود آورد و زبان خود را در دهنش در آورد و در گوش راست او اذان و در گوش چپ او اقامه گفت و گفت : « يا عمّه ! ببر او را پيش مادرش . » سپس حكيمه او را به مادرش سپرد و حكيمه مىگويد : بعد از آن ، پيش ابو محمّد حسن عسكرى آمدم . مولود را پيش وى ديدم در جامههاى زرد و او را نورى و عظمتى ديدم كه دل من ، تمام گرفتار او شد . گفتم : سيّدى ! هيچ علمى دارى به حال اين مولود مبارك كه آن علم را به من القا كنى ؟ گفت : « يا عمّه ! اين مولود منتظر ماست كه ما را بدان بشارت داده بودند . » حكيمه گفت : پس من بر زمين افتادم و به شكرانهء آن به سجده رفتم . ديگر نزد ابو محمّد حسن عسكرى آمد و رفت مىكردم ؛ روزى نزد وى آمدم ، مولود را نديدم . پرسيدم : اى مولاى من ! آن سيّد منتظر ما چه شد ؟ فرمود : « او را سپرديم به آن كس كه مادر موسى عليه السّلام پسر خود را به وى سپرده بود . » عبد الحقّ مذكور از معتبرين اهل سنّت است و پيوسته علماى هندوستان از كتب احاديث و رجال او استشهاد كنند و اعتماد نمايند و شرح حال او در سبحة المرجان في آثار هندوستان موجود است و در آنجا گفته : تصانيف او به صد مجلّد رسيده و در سنهء